طنین شعار مرگ برخمینی دانشجویان دلیر در۵مهر سال ۶۰ درتهران

1
678
شعار مرگ برخمینی دانشجویان دلیر
طنین شعار مرگ برخمینی دانشجویان دلیر در۵مهر سال ۶۰ درتهران
دانشجو آنلاین ۱۳۹۷/۷/۴- طنین شعار مرگ برخمینی دانشجویان دلیر در۵مهر سال ۶۰ درتهران 
 خاطره ای از ۵مهر سال ۶۰

 ساعت ۴/۵ بعد از ظهر ۵مهر سال ۶۰رسیدیم به خیابون مصدق (ولی عصر فعلی)

 درست روبروی فروشگاه کوروش خیابون مصدق، روبروی خیابون زرتشت بودم. مه سیما هم کنار من بود هردومون چادر مشکی داشتیم.من یک مانتوی طوسی بلند با مقنعه و چادر پوشیده بودم.توی پیاده رو منتظر وایسادیم جمعیت زیادی رد می شدن معمولا این ساعتا توی خیابون مصدق شلوغ بود.  چونکه هم محل خرید مردم بود و هم محل تردد بچه مدرسه ای ها و دانشجوها که تعطیل شده بودن.کنار پیاده رو آدما تردد میکردن چشمم به سمت میدون ولیعصر بود که بچه ها کی میان!

یک مشت وسایل خیاطی و دگمه و سوزن نخ هم توی کیفم گذاشته بودم که بتونم محمل کنم محمل مان این بود که من و مه سیما برای خرید لوازم خیاطی به خیابان مصدق اومده بودیم اما واقع امر این بود که با تعدادی از میلیشیاهای مجاهد خلق باید شعار

 «مرگ بر خمینی و شاه سلطان خمینی مرگت فرارسیده» را به هرقیمت امروز توی مردم می بردیم باید این تابو شکسته می شد .

سلسله این تظاهرات تقریبا از نیمه سوم شهریور ماه  سال ۶۰شروع شده بود ما هرروز در اکیپهای چند نفره در خیابانهای مختلف تهران بخصوص غرب؛ شرق و  مرکز تهران تظاهرات می کردیم.دراین سلسله تظاهرات شور دیگری بر خیابونای تهران حاکم شده بود چونکه بعد از ۳۰خرداد و تظاهرات نیم میلیونی که مجاهدین به همراه مردم تهران توی خیابونا ریختند و اتمام حجت تاریخی با خمینی داشتن؛ رژیم خمینی شروع به قلع وقمع مجاهدین و میلیشیاهای مجاهدخلق کرد و خیلی ها بدون نام و نشان اعدام شدن .برای همین باید یکبار دیگر به خمینی نشون میدادیم که ما با کشتن تموم نمیشیم اوج میگیریم

به همین دلیل سلسله تظاهراتی که منجر به تظاهرات اساسی ۵ مهرسال ۶۰شد یک هدف داشت و اون اینکه شعار «مرگ برخمینی» بره توی مردم چون خمینی که توی ماه دیده می شد باید که به چاه کشیده میشد و تظاهرات ۵ مهر وقیمتی که جوانان و دانشجویان مجاهد و میلیشیا پرداخت کردن همین بود.درهمین فکرها بودم که دیدم یک پیکان قهوه ای تهران-۲۷ با سرعت از سمت  میدون  ولی عصر اومد.

خودمو کنار جوی پهن خیابون مصدق رسوندم. برگهای پاییزی توی جوی پر بود. خزون شروع شده بود. درختای تناور و سربه فلک کشیده خیابون مصدق قدمت زیادی دارن. اینجا یکی از قدیمی ترین  و طولانی ترین خیابونای تهرونه. برگ درختان در حال ریزش بود. بخاطر همین جوی پهن پراز برگهای خشک و زرد شده بود لحظه ای نگاهم به برگی افتاد که رقصان به سمت پایین می رفت.

صدای مه سیما رشته افکارم را پاره کرد بدو به چی فکر میکنی؟ هیچی بریم!

گرمای تابستون را هنوز حس میکردی چون تازه پنج روز بود که از پاییز می گذشت .با رسیدن پیکان قهوه ای تهران -۲۷ رفتم توی خیابون خودرو دقیقا جلوی فروشگاه زنجیره ای  کوروش  خیابان  مصدق توقف کرد همزمان چهار رزمنده مجاهد خلق در های ماشین را بازکرده و خارج شدند.برادران مجاهد باشعار «مرگ برخمینی شاه سلطان خمینی مرگت فرارسیده» شروع کردن و ما خواهران میلیشیا هم به آنها پیوستیم.تقریبا حدود ۱۰-۱۵ نفر وسط خیابون بودیم.

باشنیدن این شعار مردم در بهت و ناباوری در پیاده روها میخکوب شدن درچهره های آنان شادی را می شد حس کرد اما لبخند؛ بر لبانشان ماسیده بود حسی آمیخته از هراس و شادی!صدای ماشین نیسان پاسداران شنیده شد باید بگم که ما اصلا نباید در این صحنه دستگیر می شدیم باید شعار داده و بعد صحنه را ترک میکردیم از این رو برادران مجاهد سوار ماشین شده و بلافاصله صحنه را ترک کردن باید سریع پراکنده می شدیم  حدود ۱۰ میلیشیای مجاهد خواهر در صحنه بودیم مه سیما فریاد زد: بچه ها پراکنده شین

نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم توی پیاده رو بین جمعیت کنار دیوار ایستادم جمعیت زیادی بود. داشتم وسط خیابون را نیگا میکردم که کسی دستگیر شد یا همه به سلامت صحنه رو ترک کردن.اما یکهو چشم ام افتاد به  آناهیتا و مه سیما درحالیکه چادرهایشان افتاده بود و تنها روسری به سر داشتند افتادن دست پاسدارا دنیا روی سرم خراب شد وای! برای لحظاتی همه خاطرات این دوران که باهم بودیم از نظرم گذشت وای ! چه بلایی سرشون میارن؟ پاسدارا ریختن توی پیاده روها دنبال بچه ها بودن خودم ر ا چسبوندم به دیوار آخه تازه آزاد شده بودم.

«روز ۲۳خرداد توی پارک لاله همراه با فریده و افسانه و مه سیما دستگیر شده بودیم  هممون رو بردن توی کمیته خیابون زنجان؛  یک روز نگهمون داشتن اما نه اسمی دادیم و نه کوتاه اومدیم چون مدرکی هم نداشتن؛ آزادمون کردن. رئیس کمیته زنجان اومد گفت:‌«این منافقا رو ول کنید برن اینجا موندشون دردسرش بیشتره روز ۲۴ خرداد ۶۰  ساعت ۱۲۰۰ظهر رهامون کردن.

 در یک فرصت که جلوم انبوهی جمعیت بود  و در حالیکه به  دیوار چسبیده بودم تلاش می کردم هم عادی سازی کنم هم اینکه دنبال فرصتی بودم که صحنه راترک کنم جمیعت زیادی درحال دویدن بودن منهم قاطی شدم دوتا از فالانژا سلاح  بدست  نزدیک شدن با خانمی وارد صحبت شدم که چشم در چشم  اونا  نشم! درحالیکه بدو بیراه می گفتن از بین من و اون خانمه رد شدن! « منافقا پدرتونو درمیاریم فکر کردین!» با جمعیت به سمت خیابون زرتشت رفتم .

این یک خیابون شلوغیه. چون مرکز خرید پارچه توی تهرون همین خیابون زرتشته. اون وقتا هرکس که دنبال پارچه مدرن و جدید می گشت به خیابون زرتشت می آمد.کنار مغازه اصلی یک مدرسه  مال یهودیا بود همراه  جمعیت چپیدم تو مدرسه  اما داشتم قبضه روح می شدم چون اگه میریختن اونجا و همه رو باهم میگرفتن احتمالا چندتایی از بچه ها توی این جمع بودن و… من اما چون چادر و مقنعه داشتم زیاد بهم شک نکردن مردم داشتن حرفای خودشون رو می زدن یک مرد میانسال گفت: عجب دلاورایی بودن! خانم جوانی که کنارش ایستاده بود گفت: هیس حرف نزن الان میان میگیرنمون

داشتم فکر میکردم اگر از اینجا برم بیرون و خودم را به خیابون انقلاب برسونم دیگه تمومه ولی مسافت زیادی بود. بعد از مدتی که اونجا موندیم کمی سرو صداها خوابید بایک خانم مسن چفت شدم و ا زمدرسه خارج شدیم ا ز کوچه پس کوچه ها خودم را رسوندم به خیابون فاطمی درحال عبور از خیابان بودم که یکدفعه دیدم یک رنو سفید وسط خیابون ایستاد و یک جوون حدود ۲۱الی ۲۳ ساله از ماشین خارج شد و بلند بلند فریاد زد:

« مرگ برخمینی »

«شاه سلطان خمینی مرگت فرارسیده»

قدی بلند با پیراهنی چارخانه سبز و سفید و زرد چندین بار این شعار را  با  صدایی رسا که نشان دهند عمق کینه اش نسبت به خمینی بود سر داد.« شاه سلطان خمینی مرگت فرارسیده» اما به ناگهان تیری به کتف چپ اش اصابت کرد. نفهمیدم ازکدوم طرف بود اما دقیقا روی کتف چپ اش را نشانه رفت خون فواره زد اما قبل از اینکه روی زمین بیفتد دوستانش او را کشیدند توی ماشین و بسرعت صحنه را ترک کردن.من مات ومتحیر آن قامت رعنا را با چشمانم تعقیب کردم خدایا چی شد؟

الان کجا می برنش ؟ نمی تونن که ببرنش بیمارستان ؟ خون ریزی شدیدبود؛ درست خورد روی کتفش  نزدیک قلبشه!

برای لحظاتی هاج و واج بودم به خودم اومدم دوتا ماشین سپاه از جلوم رد شد وسط خیابون بودم.خودم را به کوچه پس کوچه های خیابان فاطمی  رسوندم می خواستم یک مسیر اتوبوس پیدا کنم و  سوار شم.  هوا داشت  تاریک می شد . باید هرچه سریعتر به میدون انقلاب برسم تازه از اونجا باید سوار اتوبوس های شهرک غرب بشم وبه سمت  خونه  برم . با اینکه حرکت میکردم اما همه فکر وذهنم نگران جوان پیرهن چارخانه بود قدی رشید و پر صلابت

دوستاش بلافاصله کشیدنش توی ماشین وگرنه جانیان می رسیدن و می بردنش!

ولی کجا رفتن؟

تو پایگاهشون  که دکتر ندارن!

چطوری می خوان خون ریزی را بند بیارن؟

اصلامگه زنده می مونه؟

توی این فکر ها بودم که یکدفعه دیدم جلوی اتوبوسهای شهرک غربم! چند تا از هم محلیهامون که مرا دیدن با تعجب نگاه کردن!

از اینکه چادر سرم بود و مقنعه و مانتوی بلند انگار متناقض شده بودن! آخه همیشه مرا با شلوار سربازی و یک پیرهن چینی دیده بودن حالا چی شده؟

سوار اتوبوس شدم دو روبرم را نیگا کردم که کسی دنبالم نباشه! خوشحال شدم که سوار اتوبوس بودم دیگه نیاز نبود پیاده شم یک راست میرفتم خونمون

وقتی داشتم ازاتوبوس پیاده میشدم دیگه هوا تاریک تاریک شده بود ساعت حدود ۸شب بود جلوی در خونمون رسیدم.  ماشین برادرم جلوی در بودبه خودم  گفتم: چه خوب که اینا اینجان آقاجون  دیگه سرش گرمه کاری به من نداره که بگه تاحالا کجا بودی؟ وارد حیاط شدم دیدم توی بهارخواب  نشسته بودن.

بابام عاشق باغچه هاش بود همه باغبونی باغچه ها رو خودش میکرد غروب هم که می شد بعد از آب دادن به گل و گیاه؛ روی  فرش و پشتی و پوست گوسفندکه  مامان می آورد می نشست .مهمون هم که داشتیم همونجا می نشستند

به لب پله ها رسیدم

-سلام

جواب سردی گرفتم

رفتم نشستم برادرم و همسر و دختر کوچولش که خیلی بهش علاقمند بودم  هم نشسته بودن ساناز تازه ۱۱ماهه ولی بسیار دوست داشتنی و ناز بود. طبق عادتی که داشت خودش را به من رساند او را گرفتم وروی زانوانم گذاشتم انتظار داشت مثل همیشه باهاش بازی کنم اما من اونجا نبودم صحنه های عصرخیابون مصدق؛ فرارم توی مدرسه یهودیان؛ دستگیری آناهیتا و مه سیما و صحنه های برادرای مجاهد همه از ذهنم رژه می رفت ولی چشمانم هنوزمسیر اون پیرهن چهارخونه رو دنبال می کرد. اینقدر در این تفکرات  بودم که یکدفعه ساناز ازدستم افتاد وبا سرش به زمین خورد.

آقاجون فریاد زد: حواست کجاست بچه را کشتی ؟ سریع بلند شدم و شروع به نوازش بچه و عذرخواهی کردم.

********

الان ۳۷سال از اون روز می گذرد اما هنوز چشمان من بدنبال آن چها رخانه پیراهن میدود. جوانانی که برای آزادی ایران و زدودن ننگ و نکبت خمینی که ماشین کشتار و اعدامش بی وقفه دانشجویان و جوانان را درو می‌کرد، اینچنین فداکارانه تظاهرات می کردند و شعار مرگ برخمینی را به درون توده های مردم می بردند.شعاری که امروز در شعار مرگ بر اصل ولایت فقیه و مرگ بر خامنه‌ای از زبان میلیونها هموطن و جوانان قیام آفرین تکرار می شود. این صحنه هایی است که درتمامی دوران زندگی ام با من بوده است. هنوز همه صحنه هایش در ذهنم حک شده. شاید هم تاثیر بسزایی در زندگی من داشت زیرا که مرا به دنبال خود کشاند و در جاده انتخاب های اصلحی قرار داد.

توضیح از نویسنده:

 مه سیما دانشجوی سال دوم فیزیک مدرسه عالی پارس در اعدام های دهه شصت به شهادت رسید.

آناهیتا بعد از ۱۰ سال از زندان آزاد شد.

از بقیه آن دلاوران۵ مهر سال ۶۰اطلاعی ندارم.

با درود بر روانهای پاک شهدای پنجم مهر سال ۶۰ که بذرهای تسلیم ناپذیری نسل مجاهدخلق را کاشتند که هنوز امتداد دارد.

شعار مرگ برخمینی دانشجویان دلیر

خبرهای ما را در این کانال دنبال کنید
https://telegram.me/DaneshjoOnline95
#دانشجو_آنلاین
#دانشجو_براندازم

1 COMMENT

  1. این خاطره خیلی انگیزاننده س. آدم اگر خوب به این تابلو نگاه کنه رمز ماندگاری این گروه را خوب درک میکنه.واقعا چه حقیقتی تو اینها هست که برغم اینهمه ظلم و کشتار ده ها هزار نفرشون و برغم اینکه ده ها دولت به غیر از حکومت ارتجاعی ایران بر سرشان ریختن و کمر به نابودیشان بستند، هنوز سرپا هستند و تهدید اول آخوندها بحساب میان.واقعا باید تامل کرد. مضمون همه تابلو ها شون یکی است : فدا کن هرچی داری را فدا کن در راه مردم. همه چیزت را بده تا مردم به همه چیز برسند.به خودت فکر نکن آره اینه رمز جاودانگی اینها. در یک کلام فدای بیکران

نظر بدهید