یادداشتی ازخانم شعله پاکروان پس از دیدار با آرش صادقی در بیمارستان

19 دی 1395 - 

دانشجو آنلاین 95/10/19:«امروز آرش صادقی را روی تخت بیمارستان دیدم. پاره استخوانی که اگر چشمهایش را بسته بود نمیتوانستم بشناسمش. کلاه ابی رنگ پلاستیکی روی سرش بود. لبخند همیشگی هم گوشه لبش. از او پرسیدم در چند روز گدشته چیزی خورده یا نه؟ با صدای کم توانی گفت در چند روز گدشته دوبار اب سوپ خورده و بالا آورده. در دلم گفتم مگر سوپ زندان چه مواد مغذی و تازه ای دارد که آبش درمان بدن گرسنه مانده این جوان بیمار باشد؟ رنگ و رویش زرد و دندانهایش هم نشان از سلامتی نداشت . سوزن و چسب روی یکی از دستهای استخوانی و باریکش نشان میداد که سرم درمانی همچنان ادامه دارد. رگهایی برجسته و مشخص روی دستها و حتی پیشانی ش دیدم که توی ذوق میزد. ماموران همراه که تعدادشان هم کم نبود برخورد نسبتا مودبانه ای داشتند. اما نگذاشتند بیشتر از چند جمله با هم صحبت کنیم.
در بازگشت به خانه به جوانانی چون سعید شیرزاد و شریعتی و دیگرانی که لب بر غذا بسته اند فکر کردم. ارام ارام تعداد روزهای گرسنگی شان بالا و بالاتر میرود. یعنی بی سرو صدا، کلیه ها و مثانه ها، رگها و ماهیچه ها، روده ها و معده های آنان در حال خشکیدن و زخم شدن و خونریزی ست. برای خواسته هایی که اگر با سعه صدر و دلسوزی مسئولین روبرو میشد بدون هیچ دلهره و گرفت و گیری رفع میشد. واقعا کدام حکومت یا مردم پیشرفته و متمدنی با جوانانش چنین میکند؟ بعد از اعتصاب های طولانی مدت و یا در شرایط بیماری چه برخوردی با زندانی میشود؟ مورد ضرب و شتم قرار میگیرد. به انفرادی فرستاده میشود. حتی اگر ناتوان و بیجان هم باشند با دستبند و پابند به تخت بسته میشوند. به این بهانه که ممکن است فرار کنند . چه میشد اگر آرش یا دیگر بیماران زندانی در بیمارستان بستری میشدند و علاقمندان به دیدارشان میرفتند؟ کدام گوشه زمین به اسمان دوخته میشد اگر گلرخ مجاز بود برای همسر جوان و بیمارش غذای خوشمزه و مقوی میپخت و از او پرستاری میکرد؟ بی دلهره و اضطراب. چه میشد اگر مسئولین به گلرخ میگفتند تا زمانی که آرش بهبود پیدا میکند آزاد هستی و حتی دلهره برگزاری دادگاه نداشته باش. چه میشد اگر در سیستم ما هم، زندانی دارای کرامت انسانی بود؟ چه میشد اگر یکبار هم شده نمایندگان یا مسئولان یا مقامات حکومتی برای دفاع از حقوق زندانیان با هر اتهامی، میایستادند و با تمام توانشان بر ایفای حقوق از دست رفته زندانیان پافشاری میکردند؟
به خانه رسیدم و رشته افکارم پاره شد. یاد زمانهایی افتادم که ریحان به پزشک نیاز داشت و نبود. به دست شکسته در اوین. به پای شکسته در شهرری. به التماسهایی که میکردم تا عصا و صندلی مخصوص توالت را به دست دختر بیمارم برسانند. به داروهایی که با مصیبت به دستش میرسید. به ماههای متمادی خونریزی و درد. به دردهای ناگهانی که نفسش را میبرید و صدایش در پشت تلفن بند میامد. به دردهای بی درمانی که از همبندیانش برایم میگفت. به استیصالم بعنوان یک مادر که میداند فرزندش در رنج است و او ناتوان از مراقبت. به لحظه لحظه های مادری که فرزند زندانی دارد. آه چه دوران سیاهی. چه روزهای تلخی. چه لحظات دردناکی».

خبرهای ما را میتوانید در کانال تلگرام نیز دنبال کنید

 https://telegram.me/DaneshjoOnline95