حتما بخوانید داستان نهایت آموزنده

06 خرداد 1395 - 

دانشجو آنلاین 95/3/6 :«یک روز در پارک نشسته بودم فیسبوک خود را چک میکردم،

یک پسر بچه ۸ یا ۹ ساله آمد و گفت: کاکا یک بسته ساجق میخری؟

گفتم همرای مه پول نیست، ولی اگر میخواهی بنشین کنارم حالا دوستم می آید میخرم.

پسر گفت: خوب است و نشست

بعد از مدتی گفت: کاکا در مبایلت چه را میبینی؟

گفتم در فضای مجازی میگردم

گفت فضای مجازی چیست کاکا؟

خواستم جوابی بدهم که قابل درک یک پسر بچه ی ۸، ۹ ساله باشد

گفتم جان کاکا فضای مجازی جایست که نمیتوانی لمسش کنی ولی تمام رویاهایت را در آنجا میسازی.

گفت کاکا من هم فضای مجازی را دوست دارم، مه هم زیاد میرم

گفتم مگر انترنت داری؟

گفت نی کاکا، پدرم در زندان است، هر وقت دیدنش میروم نمیتوانم لمسش کنم ولی دوستش دارم.

مادرم صبح ساعت ۷ بجه میره سر کار، شب ۱۰ بجه می آید که من میخوابم نمیتوانم ببنمش ولی دوستش دارم.

وقتی برادر خوردم گریه میکند، نان را در آب میریزیم میخوریم فکر میکنیم سوپ است، تا حالی سوپ نخوردم ولی سوپ را دوست دارم.

من دوست دارم درس بخوانم و داکتر شوم ولی نمیتوانم مکتب بروم باید کار کنم، اما مکتب رفتن را دوست دارم

کاکا جان حالا تو بگو این دنیای مجازی نیست؟

اشک هایم را پاک کردم و نتوانستم چیزی بگویم

فقط گفتم بلی جان کاکا، دنیای تو مجازی تر از دنیای من است».

خبرهای ما را میتوانید در کانال تلگرام نیز دنبال کنید